توضيحات پروژه

با بلاتار علیه رانسیر

محمد بحیرایی و شروین مقیمی

ژاک رانسیر فیلسوف خوش‌اندیش فرانسوی است او نخست در حلقه‌ی آلتوسر جای ‌گرفت همان حلقۀ رازآمیزی که علم را در ساحتی خارج از گفتمان قرار می‌داد و با همین تصور بود که نقش روشنفکر را تبیین می‌نمود. اما رانسیر بعدها هم از استادش آلتوسر گریخت هم از استادی. نخست از استادش اینگونه گریخت: هیچ ساحتی ورای گفتمان وجود ندارد و هر نظمی تکرار منطق پلیسی است. سپس که او تکلیفش را با استادش مشخص کرد با استادی نیز تعیین تکلیف کرد و جایگاه استادی را بازتولید نادانی خطاب کرد. پس او هم تکلیفش را با روشنفکر مشخص کرد هم بدیل. تا اینجا که کارش سلبی بود اما او امر ایجابی را هم صورت‌بندی کرد: «سوژۀ سیاسی، فردی است که اصل برابری را به بازی در می‌آورد.» اما این برابری ایجاد بدیلی به جای بدیل دیگر نیست بلکه نابه‌هنگام و تصادفی است. از این روست که سویه‌ی ایجابی نظریۀ رانسیر موقت و گذراست. به مدد ترجمه کتاب بلاتار پس از پایان و نوشته‌ی رانسیر در مورد فیلم هارمونی ورکمایستر، ما قصد داریم مصائب تا انتها رانسیری بودن را توضیح بدهیم.اگر دستگاه نظری رانسیر همان امر نمادینی باشد که تمام عناصرِ آثارِ بلاتار را در خود جای می‌دهد، فیلم هارمونی ورکمایستر مازاد این امر نمادین است. فیلمی که به ساحت نمادین رانسیر تن نمی‌دهد و همچون امر واقع سرریز می‌کند. اما چرا و در کدام گریزگاه؟

ماشین حمل از راه می‌رسد. یانوش، یکی از کاراکترهای اصلی فیلم، خیره در مقابل حرکت آن ایستاده است. در آگهیِ روی تیر برق خوانده می‌شود: فوق‌العاده! بزرگترین نهنگ غول‌پیکر دنیا و عجایب دیگری از طبیعت. مهمان افتخاری، شاهزاده! در سکانس بعد از دهان یکی از مردم شهر شنیده می‌شود: … حالا تو این هیر و ویری سیرک هم از راه می‌رسه، تازه دارن با خودشون اون نهنگ لندهور و اون شازده رو هم می‌آرن. همه‌اش 10 کیلوئه، می‌گن می‌شه بغلش کرد، یه دستی! سه تاهم چشم داره. آه.. خدا می‌دونه راسته یا دروغ. می‌گن شهر به شهر می‌گرده و سخنرانی می‌کنه، هیچ‌کس هم درست نمی‌دونه، حتی اون‌هایی هم که دیدنش نمی‌فهمنش. در ادامه هم از معجزات حضور شاهزاده در شهر، مانند به کار افتادن ساعت قدیمی و از کارافتادۀ کلیسا، و یا حتی از زمین درآمدن درخت سپیدار از ریشه، که همۀ این‌ها باعث وحشت مردم شده است و آنان دیگر جرات بیرون آمدن از خانه به خصوص در شب را ندارند. آنها می‌ترسند کسی با چاقو بهشان حمله کند یا جیبشان را بزند. اما جالب آن جاست که گفته می‌شود،[.. از طرف دیگر انگار کسی نمی‌ترسه از قبرستان سنگ قبر می‌دزدن و مجسمه‌های باغ کندوش را پایین می‌آورند]. همۀ این‌ها به ما می‌گوید که باید در انتظار تغییری باشیم. شاید هم حق با راوی است، طاعونی در راه است. هیچ چیز طبیعی نیست. قرار است نظمی از هم بپاشد. همۀ این شایعه‌ها در این سکانس و سکانس بعدی در حضور پررنگ روزنامه شنیده می‌شود، گویی اعتباری به رسانه‌های رسمی نیست. نورپردازی و فیلمبرداری در مکان‌های خاص، فضایی از رعب و بی‌اعتمادی تولید می‌کند. در این شهر اعتمادی در کار نیست. در حضور سایه روشن‌های خیابان باید از سایۀ خود ترسید. در چنین شرایطی اهالی شهر به سه دسته تقسیم می‌شوند: شورشیان بالقوه که حول شاهزادۀ سیرک گرد می‌آیند و بی‌هدف و آرمان فقط در پیِ آن‌اند نظم موجود را به چالش بکشند. دستۀ دوم، نظامیان و طرفداران سرکوب‌اند که دل به برقراریِ نظم و یک‌دستیِ شهر بسته‌اند؛ و دستۀ آخر کسانی‌اند که بین این دوگانه یا هنوز انتخاب نکرده‌اند یا از اساس قصد انتخاب ندارند. یانوش و استاد ازتر، که داستان فیلم حول آنها است، از دستۀ سوم‌اند که قصد ندارند به این بازی تن دهند. رانسیر در مورد این دو می‌گوید: «هیچ امکانی برای سازش و تفاهم با دیگران ندارند: از آنجا که به دنبال ارزیابی مازادند، نظم اجتماعی را به دست آدم‌های متقلب می‌سپارند (رانسیر، ۱۳۹۴: ۶۵). گروه دوم، یعنی نیروهای سرکوب‌گر و نظامی، فارغ از گرایش و دلبستگی‌هاشان، البته از این ناامنی ارتزاق می‌کنند. پیش از آن‌که شورشی آغاز شود، پیش از این‌که شعاری داده شود، اما با آغاز نخستین نجواها، حافظان وضعیت چنان بر طبل ناامنی می‌کوبند که اشخاصِ خارج از منازعه را دعوت به انتخاب کنند. بلاتار به ما نشان می‌دهد که بیش از شورشیان، این نیروهای سرکوب‌گرند که مست وضعیت شده‌اند: «بی‌نظمی از آن‌رو برای نظم سودمند است که خود موجب هراسی می‌شود که خود عاملی است برای مطالبۀ نظم بیش‌تر(رانسیر،66:1394).» خاله هارل از یانوش می‌پرسد: «مردم می‌گن دارن شیشۀ مغازه‌ها رو می‌شکنن، هُتلا رو آتیش می‌زنن، می‌گن یکی زده تو فرق سر قصاب.» چنین چیزی درست است؟ یانوش با خونسردی پاسخ می‌دهد: «نترسین خاله هارل. همه چی مرتبه. می‌تونین بی‌هیچ نگرانی‌ای برگردین خونه.» در واقع، با چنین پاسخی هیچ جایی برای ارتزاق مأموران امنیتی جهت دامن زدن به ناامنی باقی نمی‌ماند و این دعوت یانوش به آرامش نه به معنای این است که همه چیز سرِ جای خود است، بلکه هدفش بستن دست پلیس در این بازیِ ناامنی است. اما گروه اول، شورشیان، چه می‌گویند و حرف حساب‌شان چیست؟ نخستین باری که با شاهزاده روبرو می‌شویم از طریق شایعه است، مونولوگ‌های ذکر شده در ابتدای متن. اما این فقط یک شایعه نیست. به نظر می‌رسد تا پایان فیلم نسبت پیشوا با یارانش چنین صورتی داشته باشد: بدون هیچ انتقال معنایی و توأمان بدون هیچ فهمی؛ این‌جا زبان حتا کاربرد جعبه‌ابزاریش را هم ندارد. در این لحظات، اعجاب‌آفرینی‌های شاهزاده است که پیوندش را با یارانش حفظ می‌کند: تَرک‌خوردن تنۀ درختی با نگاه او، به کار افتادن ساعتی قدیمی، و البته قامت عجیب شاهزاده. صحنه‌ای را به یادآورید که یانوش در میان شورشیان می‌رود تا سر از کار آنان در بیاورد. یانوش به صدای آنان گوش می‌دهد، اما آنان نه چیزی می‌گویند و نه شعاری می‌دهند. آنان فقط می‌خواهند شورش کنند و درهم بکوبند. تنها پیام شاهزاده این است: «به هیچکس رحم نمی‌کنیم، روز موعود فرارسیده، هیچ چیز باقی نمی‌مونه، خشم بر همه چیز غلبه می‌کنه … همه رو بکشین.» و جایی پس از شورش،‌ یانوش در کتابی که از شورشیان باقی مانده، می‌خواند: «ما دلیل نفرت و انزجار خود را حقیقتاً ندانستیم، بنابراین هرآن‌چه را که سر راهمان قرار داشت با فوران خشم و نفرتی که هر لحظه شدت می‌گرفت خُرد و نابود کردیم… مرکز مخابرات را ویران ساختیم چون چراغ‌هایش روشن بود، نمی‌توانستیم روشنایی را ببینیم.» این همان وضعیتی است که ژیژک آن ‌را اولترا پولتیکز می‌نامد: جنگی که در آن هیچ زمینۀ مشترکی برای منازعۀ نمادین نیست(ژیژک،164:1393). این رادیکالیسم کاذب هیچ محل نمادینی برای منازعه باقی نمی‌گذارد، مگر حذف رقیب. در نهایت از بین این سه موضع، رانسیر دل در گرو یانوش و ازتر می‌بندد: تن ندادن به بازی. او ساحت متفاوتی را که این‌دو می‌سازند و منطق متفاوت‌شان را چنین تمجید می‌کند: زوج آن‌ها به تنهایی یک نظم محسوس را تشکیل می‌دهد(رانسیر،66:1394). اما مسئله اینجاست که آنان برای همیشه نمی‌توانند بیرون از دعوا باشند، به‌ویژه زمانی که صحنه تا نهایتش دو قطبی می‌شود. در چنین شرایطی سرانجام استاد ازتر، همان کسی که از ابتدای فیلم تن به انتخاب نداده، پیامی از نیروهای نظامی دریافت می‌کند: یا باید به جمع‌آوری امضا از معتمدان شهر برای موافقت با سرکوب شورشیان تن دهد، یا به مخاطره می‌افتد. نام چنین دعوتی را «نهضت شهر پاک» می‌گذارند که در واقع مبتنی است بر همان منطق ارتزاق از ناپاکی و هر عنصری که پیکر شهر را ناتمیز نشان بدهد بهانۀ خوبی است برای بازقلمروسازیِ شهر. این‌جا دقیقاً همان‌جایی است که ترکِ بازی معنای خود را از دست می‌دهد: شرایطی که نه فقط نمی‌توانی بازی را ترک کنی بلکه ناگزیر از انتخابی؛ در این شرایط استاد ازتر با کمک یانوش شروع به جمع‌آوریِ امضا برای حمایت از سرکوب شورشیان می‌کند. در واقع، سرمایۀ نمادینِ استاد این‌جا به کار می‌افتد تا این انتخاب به کرداری گفتمانی بدل شود: مشروعیت‌سازی برای نیروهای امنیتی جهت پاک کردن شهر! این نکته‌ای است که رانسیر در این فیلم از قلم انداخته است. او به خروج از بازی و منطقِ حیرتِ مدام یانوش و نوای هارمونیِ استاد بیشتر دل خوش کرده است تا انتخاب‌های همدستانه. صحنه‌ای را به یاد آورید که یانوش در آن هوای سرد در بین شورشیان سر در می‌آورد. شورشیان در سکوت گرد آتش جمع شده‌اند، یکی از آنان به زور در دهان یانوش نوشیدنی می‌ریزد تا بفهمد این غریبه در میان آنان به دنبال چیست. زمانی که نظم محسوسِ مورد علاقۀ رانسیر مشاهده‌گریِ صرف است، راه برای رهبر شدن شاهزاده باز می‌شود، تا شکافی را که در وضعیت باز شده، یکی از عوامل جذابیت سیرک پُر کند. اما شاهزاده آن روز هم نمایان نمی‌شود. یکی از مسئولان سیرک تعطیلی نمایش را اعلام می‌کند و فردِ شورشی یانوش را به حال خود رها می‌سازد. یانوشِ مضطرب راه فرار از محل تجمع را پیش می‌گیرد. اما چندی بعد باز به محل تجمع برمی‌گردد، این بار برای جاسوسی. هرچند که می‌گوید برای فهمیدن این راز بزرگ می‌خواهد برود اما به واقع او به یکی از عوامل خاله مونه و رئیس پلیس تبدیل شده است. زمانی که به اجرای دستورات می‌رود، خاله مونه و رئیس پلیس به هیچ توجهی به اتفاقات شهر مستانه با هم می‌رقصند. یانوش هم در این میان بازی خورده است. یانوش به سراغ شورشیان می‌رود تا اطلاعاتی به دست آورد، اما هیچ چیز به دست نمی‌آورد به جز وسوسۀ دیدار دوبارۀ نهنگ، او منطق بازی را فراموش می‌کند. داخل ماشین می‌شود و ما پشت درب بستۀ آهنین ماشین حمل نهنگ منتظر می‌مانیم. این انتظار یکی از المان‌های اصلی فیلم‌های تار است. انتظاری که گویی رانسیر هم از طرفداران آن است. اما انتظارِ معنای عظیم را کشیدن نه تنها ملال‌آور بلکه جنون‌آور هم است. این ملال° غباری بر روی معناهای کوچک زندگی می‌گستراند که نتیجه‌اش ویرانه پنداشتن زندگی است. صحنه به نمای داخلی برش می‌خورد، یانوش و چشم بازِ نهنگ مرده در سیاهیِ مطلق. گویی یانوشِ همیشه حیرت‌زده و مشاهده‌گر تفاوتی با نهنگ مرده ندارد. به ناگاه صدایی می‌آید. صدای مکالمۀ مسئولی که تعطیلی نمایش را اعلام کرده بود، او صاحب سیرک است و در حال بگومگو با شاهزادۀ دروغین است. یانوش صحبت‌های آنها را می‌شنود. او از بازی پشتِ‌پرده خبردار می‌شود. این بار این فرصت را دارد تا تفاوتی بین خود و جسد نهنگ ایجاد کند. آتشِ بی‌رحمی روشن و نابودی آغاز می‌شود. در این میان یانوش چه تصمیمی می‌گیرد؟ قهرمان می‌شود یا مشاهده‌گری خیره باقی می‌ماند؟ بلاتار یانوش را حقیرتر می‌کند، خوب است اگر رانسیر این سیر حقارت را ببیند. یانوش پا به فرار می‌گذارد، اما وسوسۀ مشاهده‌گری بیش از این‌هاست. این وسوسه او را به دام مرگ می‌کشاند. در میان راه پشیمان می‌شود، به سمت محل شورش برمی‌گردد تا بیش‌تر ببیند. برمی‌گردد تا مانند نهنگ حیرت‌زده، مرده باقی بماند. اما مگر می‌توان این غائله را با حیرت‌زدگی فیصله داد؟ در واقع رانسیر در «استاد نادان» تکلیف خود را با پیشوا مشخص کرده بود او چنان جایگاه پیشوا را متزلزل کرده است که هیچ چاره‌ای برایش باقی نمانده است که نه تنها نسبت بین استاد و یانوش با منطق شورشیان را نادیده بگیرد بلکه چشم بر همدستی اینان با نیروهای امنیتی نیز ببندد. در غیبت یانوش و استاد از ساحت نمادین، رانسیر به این بسنده می‌کند که شاهزاده را هم قسمتی از وضعیت ببیند؛ وضعیتی که حتی اگر مخالفان پیروز بشوند نظمی دیگر را با منطق پلیسی جانشین نظم قبلی می‌کند. با همین نگاه است که رانسیر راه را بر هر بدیلی می‌بندد و از این‌که رهبر شورشیان یکی از عناصر جذاب سیرک است با بلاتار هم‌صدا می‌شود اما همین نقطه که رانسیر غرق لذت است، بلاتار بر خلاف رانسیر به ما نشان می‌دهد نه فقط ترک بازی محال است، که در واقع انتخاب‌های ناگزیر‌مان می‌توانند چه تاثیرات عمیقی بر وضعیت بگذارند. فیلم هارمونی ورکمایستر به ما نشان می‌دهد نه تنها نمی‌توان بازی را برای همیشه ترک کرد و ناگزیر از انتخابیم، بلکه خود انتخاب در شرایط فقدان راه سوم دردناک و همراه با پیامدهای عمیقی است.  اما آن‌چه در آخر فیلم رخ می‌دهد انتقال یانوش به تیمارستان است. با رفتن یانوش به تیمارستان چیز دیگری هم برملا می‌شود: نه فقط ترک بازی محال است، نه فقط هر انتخابی پیامدهایی دارد، بلکه در شرایط فقدان راه سوم کسانی باید پیامدهای ناگوار انتخاب‌ها را تحمل کنند که به ساحت نمادین تن نداده‌اند. چه جایی دردناک‌تر از آسایشگاه؟ وضعیت شهر هم که بدتر از سابق شده است! رانسیر با نادیده‌گرفتن انتخاب ازتر و یانوش، و بی‌توجهی به فقدان بدیل، از بدتر شدن وضعیت هم چیزی نمی‌گوید چرا که در نظر او تاریخ فقط یک غزل دارد و آن غزلِ حرکت از سلطه‌ای به سلطۀ دیگر است: «این اغتشاش در انتهای کار موفق به ویرانی همه‌چیز نمی‌شود؛ اما به هرحال یک چیز را ویران می‌کند: امکان این‌که، چه در ذهن و چه در برابر دیدگان، تصوری دربارۀ نظمی متناسب و دلخواه داشته باشیم که با نظمِ صرف پلیسی تفاوت داشته باشد(رانسیر،70:1394). از این‌رو است که دموکراسی به تعبیر او امر نابهنگامی است که هیچگاه معلوم نمی‌کند چه زمانی می‌آید و چه زمانی می‌رود. اما بلاتر پیام دیگری دارد: در فقدان بدیلْ وضعیت دردناکی در انتظارمان است.  رانسیر در برابر اجماع دست روی اختلاف می‌گذارد: نزاعی بر سر منافع و مواضع شخصی نیست. بلکه فرایند سیاسی‌ای است که در برابر دادخواهی قضایی مقاومت می‌کند و به مدد رویاروی کردن چارچوب تثبیت شدۀ ادراک، تفکر، و کنش با امر غیرقابل قبول، یعنی یک سوژۀ سیاسی، سبب شکافی در نظم محسوس می‌شود (رانسیر،327:1393). اما اگر هر بدیلی به مثابه آرمان‌شهر بر مبنای اجماع برقرار شده باشد چگونه بدیلی باید تعریف کنیم؟ اگر با نگاهی لکانی بخواهیم پاسخ بدهیم باید چنین بگوییم: «چگونه می‌توانیم به جامعۀ غیرآرمان‌شهری بازگردیم که کمتر کامل و بیش‌تر آزاد باشد؟(استاوراکاکیس،190:1392) گویا باید در پی بدیلی باشیم که امکان شکاف در آن وجود داشته باشد. آیا آن بدیل، راه سوم، همان نظم غیرنهادی‌ای نیست که هر آن راه را بر امکان اختلاف باز می‌گذارد؟ به آغاز فیلم برگردیم، به کافه‌ای که فیلم در آن آغاز می‌شود. یانوش صحنۀ خورشیدگرفتگی را با اعضای کافه بازی می‌کند و در لحظه‌ای که ماه بین خورشید و زمین قرار می‌گیرد از اعضای کافه می‌پرسد: «سردتان شد؟ احساس سرما می‌کنید؟» یانوش به ماه فرمان می‌دهد از بین زمین و خورشید کنار برود و سپس می‌گوید: «وقتی دوباره خورشید سر بیرون میاره و زمین رو میبینه، روشنایی به زمین برمیگرده و گرما زمین رو در آغوش می‌گیره… همه دچار احساسات عمیق می‌شن، آخه تونستن از چنگ تاریکیِ مطلق فرار کنن.» گویا بلاتار پیام خوشی برای ما دارد: آنچه موقتی است گرفتن خورشید است و آنچه دائمی است خود خورشید است. امر نابه‌هنگام کسوف است نه گرمای دائمیِ خورشید. نه آیا با چنین نگاهی بلاتار علیه رانسیر است؟ یا حتی اگر بر او نباشد، گامی از او پیش‌تر نیست؟

 

منابع

  • استاوراکاکیس، یانیس. (1394). لاکان و امر سیاسی. محمدعلی جعفری. تهران:ققنوس
  • رانسیر، ژاک. (1393). سیاست‌ورزی زیبایی‌شناسی. فتاح محمدی.تهران: هزاره‌ی سوم.
  • رانسیر، ژاک. (1394). بلاتار پس از پایان. محمدرضا شیخی. تهران: شورآفرین.
  • رانسیر، ژاک. (1395). استاد نادان:پنج درس در باب رهایی فکر. آرام قریب.تهران: شیرازه کتاب ما.
  • ژیژک، اسلاوی. (1393) درس رانسیر، در سیاست‌ورزی زیبایی‌شناسی. فتاح محمدی.تهران: هزاره‌ی سوم.