توضيحات پروژه

برای خواندن متن گزارش و دیدن عکس‌هایی از نشست فایل گزارش را دانلود کنید.

ریتم اصلی
اولین نشست از سلسله نشست‌های شهر و انسان شهری در رخداد تازه مستند و در فضایی جدید در جامعۀ نیومدیا کار خود را با نمایش چهار فیلم کوتاهِ آوایی که عتیقه می‌شود(1346)، شرح حال(1348)، سردی آهن(1349) و حسین یاوری(1352) ساختۀ خسرو سینایی آغاز کرد. حضور مستندسازان، جامعه‌شناسان و علاقه‌مندان به این دو حوزه در کنار استاد سینایی در محل جدید نمایش فیلم‌ها بشارت فصلی نو را برای رخدادی تازه به ارمغان آورد. آقای سینایی وظیفۀ فیلم‌سازان را جستجو برای صداهای گمشده و آوازهای فراموش شده در شهر، توجه به مطرودان و تن ندادن به گفتمان‌های غالب برشمرد و ریتم اصلی را با تمرکز بر غرور هنرمندانه و راه‌های آلترناتیو به راه انداخت. سینایی به هنرمندان جوان سفارش کرد که «بچه‌ها مواظب باشید همینطوری یک کار سفارشی نسازید، این فیلم شما میمونه تا 40، 50 سال آینده و شما باید پاسخگو باشید.» سینایی در ادامه گفت: «از من سئوال می‌شود که چطور بعد از هر فیلمِ بلند باز به سراغ ساخت فیلم‌های کوتاه می‌روم!؟ در پاسخ گفتم: اون ده دقیقه، یک ربع، به من یادآوری میکنه که چرا رفتم دنبال سینما، اون هیجان و سازندگیِ درون سینما زمانی هست که آدم برای خودش کار بکنه».
آوایی که عتیقه می‌شود ماجرای لحاف دوزی دوره‌گرد است که کم کم ردپایش و صدایش از شهر محو می‌شود. شرح حال فیلمی تجربی در مورد مجسمه‌های آهنی ژازه تباتبایی و ماجرای كبوتری است که كنار پنجرۀ كارگاه يا نمايشگاه تنديس‌های ژازه طباطبائی از پرواز می‌ماند تا دمی بياسايد. تنديس‌ها كه ريخت و هيئت انسانی خود را وانهاده و آهنی شده‌اند او را اغوا می‌كنند كه به جمع آنان بپيوندد؛ كبوتر چنین می‌كند. از همان بدو ورودش تنديس‌ها زنده و غیرآهنی بودن او را بر نمی‌تابند و می‌كوشند كه او را نيز چون خود آهنی کنند، كبوتر اما می‌خواهد زنده باشد. جدالی بین كبوتر و تنديس‌ها در می‌گیرد كه سر انجام به شكست كبوتر وپیروزی تنديس‌ها می‌انجامد. سردی آهن فيلمی دربارۀ قهرمان وزنه‌برداری ايران، محمد نصیری و ركورد شكنی‌اش در مسابقات المپيک و روابط و ذهنیت انسانی است، و حسین یاوری که شرحی است از زندگی استاد نی‌نواز.
چندریتمی
گویی مخاطبان فرصت را مغتنم شمرده بودند تا از حضور استاد سینایی بیشترین استفاده را کنند و فرصت سخن گفتن خود را محدود به سئوالاتی جزئی در رابطه با تجربه‌های متفاوت فیلمسازیِ آقای سینایی کردند. برخی سئوال‌ها از این قرار بود «فیلم نی‌نواز چه سالی ساخته شد؟ آیا هنگام اکران فیلم‌ها مشکل سانسور هم داشتید؟».
ریتم‌های چندانی به گوش نمی‌رسید به جز صدای بلندی در باب مدرنیته که از سمت آقایان سینایی و جهانشاد و یکی از مخاطبان به راه افتاد. مخاطب دنیای امروزی را با قفس آهنینِ وبر تبیین کرد و نظر کارگردان را جویا شد. آقای سینایی خود را مخالف مدرنیته و پیامدهای آن نمی‌دانست هرچند که در محدودۀ شخصی زندگی روزمرۀ خود اعتمادی به آن نداشت، اما منکر موهبات مدرنیته هم نبود. پوریا جهانشاد نظرات انتقادی متفاوتی را در رابطه با شهر، همچون کمی شدن سنجه‌ها و فاصله‌ای که شهر مدرن با طبیعتِ انسان ایجاد می‌کند را اظهار و رابطه‌ای بین نظریه‌های انتقادی و فیلم‌ها ایجاد کرد. اما سکوت مخاطبان در کنار تائیدهای بدنی آنان در مقابل سخنان آقای سینایی و مثال‌هایشان در باب مدرنیته آغازگر هم‌ریتمی‌ای شد.
هم‌ریتمی
هر سه فیلم (آوایی که عتیقه می‌شود، شرح حال، سردی آهن) که با فاصله‌های کم از هم و در دهۀ 40 ساخته شده بودند دارای نگاهی انتقادی به شهر، صنعتی شدن، و پیامدهای مدرنیته و نقشی که بر بدن‌ها حک می‌کند داشتند. پیرمرد لحاف‌دوز با صنعتی شدن چاره‌ای جز حذف شدن ندارد، کبوتر سفید مسخ مجسمه‌های آهنی می‌شود و همۀ حال و احوال مرد وزنه بردار (محمد نصیری) باید فدای کیلوگرم‌ها و گرم‌ها شود. ردی از نگاهی طنزآلود در هر سه فیلم وجود داشت. طنزی که از نگاه فیلم‌ساز به جهان نشئت می‌گیرد. طنزی تلخ که می‌گوید همۀ ما در سازوکار مدرنیته حذف شده هستیم و به قول آقای سینایی چاره‌ای جز حذف نداریم. با این نگاه سویه‌ای دیگر نیز همراه بود، سویه‌ای که در این بیچارگی نویدبخش، امیدی برای سوژه خواهد بود. یافتن موهباتی در شیطان! پیشرفت تکنولوژی، دستاوردهای علم پزشکی و خیل عظیمی از این دست مثال‌ها که اگر آنها را فراموش کنیم و بخواهیم در مقابل مدرنیته بایستیم تبدیل به ابلهانی بیچاره خواهیم شد. این ریتمی بود که همگان را با خود همراه کرد. اگر امروز تلفن‌های هوشمند بلای جان ما شده‌اند، مقصر ماییم که راه استفاده از آن تکنولوژی فایده‌مند را نمی‌دانیم. اینکه چگونه مدرنیته با آن سیل ویرانگرش در نهایت سیل زده‌ها را مقصر خطاب می‌کند هم لابد به هوشمندی امر مدرن باید نسبت داد که مضروب را در جایگاه محکوم می‌نشاند.
آریتمی
آریتمی‌ها در چند جا متولد می‌شوند. یکی در لحظات شکست، در لحظاتی که هر راهی به دری بسته می‌رسد، این لحظات پتانسیل‌هایی دارند پتانسیل‌هایی برای خروج از ریتم، و یافتن بدیل‌هایی برای زیستی دیگرگونه. یکی دیگر از جاهایی که آریتیمی‌ها به کار می‌افتند نه لحظات شکست بلکه لحظاتی است که فریادهای یک‌دستی‌های ناب شنیده می‌شود، آنجا فقط نویزی آرام این پتانسیل را دارد که خالق آریتمی شود. دیگر بزنگاه، لحظات یاس و ناامیدی است لحظات یاس و نا امیدی با شکست تمایزی دارند. اگر شکست همان سرخوردگی از پیروزی باشد لحظات ناامیدی و یاس برخاسته از روزمرگی‌ها است ناتوانی از چیزی دیگر شدن، ادامه کسالت بار وضعیت، در این لحظات هم با کشف زمین‌های جدید و پنجره‌های زیر شیروانی آریتمی‌ها جان می‌گیرند، اما این مستند‌ها در کدام دسته قرار می‌گیرند؟ و یا بهتر بگوییم در کدام لحظات خالق آریتمی می‌شوند؟ لحظاتی که مهم نیست فیلم چقدر به آنها پرداخته بلکه این مهم است ما چقدر در رو آوردن آنها و پر و بال دادن به آنها توانا عمل خواهیم کرد؟
لحاف‌دوز در کوچه پس‌کوچه‌های شهر راه می‌رود، در حیاط خانۀ غریبه‌ها با سازش لحاف می‌زند. آوایش در محله می‌پیچد و از لای آجرها و پنجره‌ها به گوش اهالی می‌رسد، اما خانه‌ها سنگی و پنجره‌ها بسته می‌شود و به مرور آوایش عتیقه. کبوتر سفید در گورستانِ مجسمه ها با ارواح رودررو شده و چاره‌ای جز ارتباط با ارواح فلزیِ اغواگر ندارد، او هم با فریبی که می‌خورد، قهرمان فلزی پرواز ارواح می‌شود. وزنه‌بردار با همۀ چالش‌ها و فراز و نشیب‌های زندگی‌اش باید نگران وزنه‌های فلزی باشد که به او بال پرواز خواهند داد و اگر نتواند موفق شود سرنوشتی همچون لحاف‌دوزِ پیر و کبوتر سفید پیدا خواهد کرد، اما اگر موفق شود چه؟ آیا وزنه‌های سنگین فلزی ابزار خوبی برای پرواز است؟! نتیجۀ بازی در این میدان چیزی جز شکست نیست، اما آیا راهی هست تا وارد این بازی نشد؟ آیا می‌توان میدان بازی را عوض کرد؟
به نظر می‌رسید انتخاب فیلم حسین یاوری که به خواست آقای سینایی در کنار سه فیلم دیگر قرار گرفته بود تناسبی با سلسله نشست‌های شهر و انسان شهری نداشته باشد. تصور می‌شد که این فیلم یکدستی نشست را بر هم می‌زند، شاید به همین واسطه بود که همگان بیشتر دوست داشتند در رابطه با سه فیلم دیگر و نظریات انتقادی شهری صحبت کنند، اما نی‌نوازِ کور ریتم جلسه را بر هم ریخت. در فیلم اول لحاف‌دوز دوره گرد از شهر حذف می‌شود، در فیلم دوم کبوتر می‌میرد و در فیلم سوم وزنه بردار هم‌دست وضع موجود می‌شود و تمام مشکلات جسمی و روحی را به جان می‌خرد تا مورد تحسین نظم ثبات یافته قرار گیرد. اما حسین یاوری این استاد نی نواز که ادعا می‌کند رقیبان او را کور کرده‌اند و زمانی که نی میزند هزاران خرگوش در دشت دور او جمع می‌شوند کار دیگری می‌کند. او خیال‌پردازی می‌کند. به صورت خوابیده نی می‌زند. پابرهنه در دشت راه می‌رود. او وقتی گمان می‌کند که سینایی از تلویزیون آمده حاضر به همکاری نمی‌شود. آری او سیاست امتناع را به پیش کشیده و با حضورش در کنار سه فیلم دیگر تلنگری به ما می‌زند و چیزی را به یاد ما می‌آورد. مایی که در کسوت رومانتیک‌های سرسخت و سازش‌ناپذیر، هنوز هم زیر سایۀ رومانتیسم زندگی می‌کنیم بی این که همچون پیروان رومانتیسم باور داشته باشیم که قدرت خیال جهان را زیر و رو می‌کند.