توضيحات پروژه

برای خواندن متن گزارش و دیدن عکس‌هایی از نشست فایل گزارش را دانلود کنید.

ریتم اصلی
روز یکشنبه هفتم خرداد ماه، دومین نشست از سلسله نشست‌های مرتبط با مفهوم دیاسپورا و هویت دیاسپورایی، با تمرکز بر دیاسپوراهای مهاجران در ایران، در رخداد تازه مستند با نمایش فیلم «ستاره ای دور اما روشن» از ساخته‌های مرتضی آکوچکیان برگزار شد. فیلمی که به بررسی زندگی آراپیک باغداساریان می‌پرداخت. از روزگار دانشجویی آراپیک شروع می‌شد که چگونه این طراح با جریان غالب مساله داشته است، سپس به نخستین فیلم‌های ساخته شده‌ی او می‌پرداخت، طرح های رادیکالش را بررسی می‌کرد، نسبت او با انقلاب را نشان می‌داد و از روزهای بعد از انقلاب تا سال شصت و چهار که ما را ترک کرده می‌گفت. در واقع آنچه نشست دوم رخداد در مورد دیاسپورا را با نشست اول و فیلم «در فاصله دو کوچ» متمایز می‌کرد نوع پرداخت به هویت دیاسپورایی بود. در فیلم اول ما در قسمت‌هایی از فیلم با نسبت آزاد ماتیان با دیاسپورا برخورد می‌کردیم اما در فیلم دوم ما با غیاب دیاسپورا و فقدانش به زندگی آراپیک باغداساریان نزدیک می‌شدیم. بر همین این اساس کارگردان معتقد بود: «آراپیک در موضوع دیاسپورا نمی‌گنجد، به خاطر اینکه ارمنی نیست، ایرانی نیست. هنرمندی با نگاهی وسیع به انسان است و در هیچ فرهنگ و لوکیشنی قرار نمیگرد و بعد از سی و دو سال کارهاش نو است و فهمیده میشود.»
روبرت صافاریان در مورد آراپیک باغداساریان گفت: انگار که نه انگار آراپیک ارمنی است. از جامعه ارامنه بیرون بیایید هرچند که در آن جامعه رشد کرده‌اید اما طوری کار خلاقه بکنید که نشان بدهد هیچ از آن جامعه نسبتی ندارید. وقتی فیلم و کتاب را در مورد آراپیک می‌بینم بخشی خالی و سفید در مورد آراپیک وجود دارد. اوکجا زندگی کرده؟ یعنی او وقتی می‌خواهد به جامعه‌ی غیرارامنه بیاید مشکلاتی با جامعه گذشته و خانواده خود برایش پیش می‌آید اما این آدم از چیزی بریده و خواسته آن چیز را از زندگی حذف کند و البته تاثیرات مخربی از لحاظ روانشناسی برجای می‌گذارد. سپس صافاریان با عنوان اینکه کنش آراپیک از نوع جهان وطنی است معتقد بود جهان وطنی اشاره به یک نوع بی‌ریشگی دارد و سپس به این اشاره کرد که نه فقط در نسبت به ارمنی بودن آثار آراپیک تردید وجود دارد بلکه در نسبت به ایرانی بودن طرح‌های او هم چنین نظری حاکم است.
در پاسخ به اینکه آیا این امر یک آسیب است یا نه، مرتضی آکوچکیان پاسخ داد: لزوم استفاده از موتیف‌ها با آوردن موتیف داخل اثر، آن اثر مربوط به کشور و هویتی خاص نمی‌شود. ماجرای ایرانی بودن و ایرانی نبودن فراتر از موتیف یا نقش‌نامه‌ای است که با ارجاع به آن، اثر را نسبت به ایرانی و غیر ایرانی بودن آن تفسیر کرد.
مرتضی آکوچکیان با نقل خاطره از دوستان آراپیک گفت: او به هیچ کاغذی رحم نمی‌کرده و دستش هیچ‌گاه بیکار نبوده است. پس برویم ببینیم در روزگار دست‌های فروبسته و از کار افتاده، دستِ از خاطر رفته‌ی آراپیک به چه چیزها اشاره خواهد کرد، به چه چیزهای از خاطر رفته‌ای.
چندریتمی
چندریتمی‌ها به همگونی تن نمی‌دهند، در برابر چیزی به‌ظاهر واحد مواضع متفاوت و متضادی اتخاذ می‌کنند. این‌گونه است که چندریتمی‌ها عدم توافق را به خاطر می‌آورند، جایی که هرگز همدستی‌ها رخ نمی‌دهند و ریتم‌هایی گوناگون، نواهایی که تاکنون شانسی برای شنیدن نداشته‌اند و خلق ساحت‌هایی که دیده نشده‌اند سر بر می‌آورند.
پوریا جهانشاد در مورد رویه‌های ایدئولوژیک و نسبت آن با هویت چنین گفت: کل مفهوم هویت به چندتا موتیف و آیکون تبدیل می‌شود و مفاهیم در قالب تصاویر در می‌آیند و سپس تصاویر به شکل رابطه بازخوردی تولید می‌شوند و کم کم میپذیریم که هویت در رابطه با آن مفاهیم است که معنا می‌پذیرد. پس باید بگوییم هویت حول مرکزی شکل می‌گیرد که خالی است و پر می‌شود و بسته به این دارد که چی، کجا و چگونه آن‌را پر کند.
آذر تشکر، به عنوان یک جامعه‌شناس در مورد دیاسپورا و نسبت دیاسپورا با این فیلم گفت: وقتی ما به سمت ثبات ذهنی و فرهنگ بورژوازی و به سمت روبراهی جهان میرویم و به این نتیجه می‌رسیم که دیگر انقلاب‌ها به پایان رسیده‌اند آن موقع است که پرسشهایی مثل اینکه من کیستم و کجای جهان حضور دارم مطرح می‌شود و بعد دغدغه دیاسپورا شکل می‌گیرد در حالی که آراپیک ربطی به دیاسپورا ندارد. این آدم دایم در حال کار است و ازتنبلی دور است ولی تنبلی و عافیت‌طلبی جز فرهنگ بورژوازی است و عمده ترین تفکرات فرهنگی و هویتی بورژوازی در همین راستا شکل می‌گیرد؛ آدم‌هایی که فراغتی پیدا می‌کنند که ببینند اکنون در کجای جهان حضور دارند. آراپیک اصلا در این فضا نیست او خودش را با جمع‌ها تعریف می‌کند با فضای انقلابی، اینجاست که ارمنی بودن یا نبودنش مساله نیست بلکه مساله کنش اجتماعی و همدل بودن او با آدم‌هایی است که با آنها پیش میرود جایی او که خط‌کش دستش نمی‌گیرد تا فاصله اش با دیگران را بدست بیاورد او با مردم حرف می‌زند با آنها پیش می‌رود و گاهی تناقضات‌شان را یادشان می‌آورد.
یکی دیگر از حضار از جنبش‌ طراحان در دهه پنجاه گفت که آراپیک به لحاظ فرمال تحت تاثیر این افراد بوده است. همینطور یکی دیگر از حضار به آرشیو پرداخت اینکه چگونه در زندگینامه یک شخص برخی از اسناد مهمتر از اسناد دیگر می‌شوند.
در واقع آنچه فیلم انجام داد نمایش نوع دیگری از زیستن بود. اینکه چگونه در چند دهه‌ی پیش افرادی بوده‌اند که زندگی‌شان از زمین تا آسمان با زیست امروز ما تفاوت دارد و چگونه کنش آراپیک به هیچ موقعتی فروکاسته نمی‌شده و از همان ابتدا نسبتی با هویت دیاسپورایی نداشته است. اما در لحظه‌ای که به نظر می‌رسید فیلم توانایی نزدیک کردن ستاره‌ی دور خود را دارد ستاره‌ای که با روشنایی‌اش زیستی دیگر را به تصویر می‌کشاند همنوایی در سوی دیگری رخ داد: گرایش به وضعیت فرادستی بارها به صدا درآمد.
هم‌ریتمی
هم‌ریتمی‌ها حاصل یک‌دستی‌ها، توافقی همگانی، پنهان کردن تمام شکاف‌های موجود و روایتی از متحدالشکلی‌ها است. هم‌ریتمی‌ها اگرچه می‌تواند در لحظات تغییر در سوی فرودستان رخ بدهد اما معمولا حاصل توافقی نانوشته در پذیرش قواعدی که وضعیت را تثبیت می‌کند از سوی فرودستان است.
روبرت صافاریان گفت: آراپیک نمونه تیپیک آدم‌های آن دوره است اما برای کارگردان آدم خود ویژه‌ای است اما برای من آدم تیپیکی است که زیاد بوده‌اند البته نه به لحاظ توانایی هنری بلکه به لحاظ روحیاتی که فیلم از او مورد توجه قرار داد. از این‌رو بود که صافارین هم‌ریتمی‌های زیادی تولید کرد. هم‌ریتمی‌هایی که برای تولیدشان جز با ارجاع به سبد کالای راست کیشی امکان پذیر نبود: آسیب‌شناسی، سوژه ناقص، روانشناسی و در نهایت از دست رفتن خود به خودی زیستی دیگرگون. برای صورتبندی چنین مفاهیمی با دفاع از جداسازی کنش از تفکر به این پرداخت که در شرایط کنش و انقلاب ما توانایی بررسی مسایل زیربنایی را نداریم. سپس که صافاریان این دو حیطه را از هم جدا کرد راه برای آسیب شناسی هم باز نمود: آزاد ماتیان محدود به جامعه ارمنی بود آنهم بخاطر زبان ارمنی این اتفاق افتاده بود هرچند با جامعه بزرگتر رابطه داشت ولی خود را محدود به جامعه کوچکتر کرده بود اما آراپیک برعکس ماتیان است انگار نه انگار که آراپیک ارمنی است. همینقدر مساله ماتیان مشکل‌دار است که مساله آرپیک؛ اولی خودش را محدود به جامعه ارمنی کرده و دومی طوری خودش را از جامعه ارامنه جدا کرده که هیچ اثری از ارمنی بودنش باقی نمانده و این تقابل این دو فیلم است که هر دو نوعی آسیب است.
درواقع نواختن چنین ریتمی همنوا با جریان غالب همریتمی‌های این جلسه بود. هم‌ریتمی‌هایی که در ادمه نشان می‌دهیم چگونه در سمت همدستی با سلطه است.
آریتمی
آریتمی‌ها در چند جا متولد می‌شوند. یکی در لحظات شکست، در لحظاتی که هر راهی به دری بسته می‌رسد، این لحظات پتانسیل‌هایی دارند. پتانسیل‌هایی برای خروج از ریتم و یافتن بدیل‌هایی برای زیستی دیگرگونه. یکی دیگر از جاهایی که آریتمی‌ها به کار می‌افتند نه لحظات شکست، بلکه لحظاتی است که فریادهای یکدستی‌های ناب شنیده می‌شود. آنجا فقط نویزی آرام این پتانسیل را دارد که خالق آریتمی شود. برای اینکه نشان بدهیم چرا فیلم فوق‌العاده مرتضی آکوچکیان و هنر آراپیک باغداساریان با سبدکالای راست‌کیشی قابل سنجش نیست نیاز است به خود سوژه بپردازیم. سوژه‌ای که از پشت عینک راست‌کیشی احتمالا ناقص به نظر می‌رسد تا نسخه‌هایی برای ارجاع به روانشناس جهت بررسی آسیب‌های او برای درمانش به کار بیفتند. مگر این سوژه چه می‌کند که دست و پایمان را برای آسیب‌شناسی به لرزه می‌اندازد تا بخواهیم دست به دامن کاشفان لذایذ منحرفانه بشویم؟
آزاد ماتیان در «فاصله‌ی میان دو کوچ» با بی‌تفاوتی نسبت به هر اکثریتی وضعیت اقلیت‌بودگی خود را می‌پذیرد. ماتیان بعد از سفر به ارمنستان، مشارکت در انقلاب ایران و زندگی در دل جامعه‌ی ارامنه در می‌یابد موقعیت اقلیت بودگی هرگز او را رها نمی‌کند. او درمی‌یابد تمام شعارهای دیگری بزرگ برای ارضا میل پوچ و بی‌اساس است. در واقع آزاد ماتیان بدون تبعیت از هر نوع قاعده‌ی فراشمول شیوه تسلط بر خویشتن را می‌یابد. هنر خاص زیستن خویش را می‌آموزد و خود را از نوع ابداع می‌کند. در واقع آزاد ماتیان دو کار را توامان انجام می‌دهد: پشت پا زدن به برساخت میل توسط فقدان یا به عبارتی عدم باور به دیگری بزرگ و توامان ابداع سوژگی. اما در سوی دیگر آراپیک باغداساریان نوع دیگری از سوژگی را رقم می‌زند او مدام در آستانه‌ی سرریز شدن است حتی دیگریِ بزرگ آراپیک را از خودش نمی‌داند. چپ‌هایی که چپ‌گرایی‌شان از مجرای تحزب می‌گذرد آراپیک را بی‌سواد سیاسی خطاب می‌کنند چون آراپیک علاوه بر اینکه مدام در آستانه‌ی سرریز است می‌داند تروما هیچ‌گونه به ساحت نمادین راه پیدا نمی‌کند. از این‌روست که ژورنالیستی‌ترین طرح او یعنی پلاسکو با مطرودترین سوژه‌های روزگار ما و اکنون ما گره می‌خورد.
باید بگوییم این دو تحقق سوژگی هستند: یکی در تداوم وضعیت اقلیت‌بودگی خود و ابداع سوژگی از نوعی دیگرگون و دیگری با مقابله با نمادینه‌سازی تروما و سرریز مدام از ساحت نمادین. از این‌روست که آسیب‌شناسی این دو سوژه از راست‌کیشی‌هایی نشات می‌گیرد که هرکس تنها برای یک‌بار با روانشناس در هیات آسیب‌شناس روبرو شده باشد می‌فهمد این بازی سر از رام‌سازی‌هایی و به‌هنجارسازی موجوداتی سر در می‌آورد که ما با شرم‌ساری تمام نامش را قرن‌ها پیش انسان گذاشته بودیم!