توضيحات پروژه

برای خواندن این متن فایل PDF آن را دانلود کنید.

تاریخ انتشار 10 مهر 1395

   ساکنان خانۀ غم در انتظارِ  ر خ د ا د یا  ح ق ا ل س ک و ت

شروین مقیمی

 

به گمان نویسنده مخاطبانِ این متن، دو فیلمِ قلعه و ندامتگاه به کارگردانی کامران شیردل را دیده‌­اند و در رابطه با سرگذشت و اتفاق­‌هایی که برای این دو فیلم و کارگردانش رخ داده است بسیار شنیده‌­اند، اگر هم فرض نویسنده درست نباشد، دسترسی به فیلم­‌های شیردل و سرگذشت او و فیلم­‌هایش کار سختی نیست. درنتیجه سخن کوتاه می­‌کنم. محور این دو فیلم، قلعه و ندامتگاه، حول مسئلۀ زنان و زندگیِ حاشیه­‌ای در یک شهر مدرن است.

در هر دو فیلم زنانی نشان داده می­‌شوند که در زندگیِ خود اشتباهی مرتکب شده‌­اند. در قلعه، اشتباه آن­‌ها ساده­‌لوحیشان بوده که باعث می­‌شود فریب بخورند و راه‌­شان به سوی قلعه باز شود و در ندامتگاه، اشتباه‌­شان° جرمی[1] و خطایی اجتماعی° مغایر با قانون بوده که آن­‌ها را راهی ندامتگاه می­‌کند. از سوی دیگر، با دیگر زنانی روبرویم که در این مکان­‌ها به یاریِ هم­‌جنسان خود آمده‌­اند. زنانی از طبقه‌­ای دیگر که توانایی این را دارند تا زندگی شخصی و زناشویی خود را سازمان دهند و به صورتی منظم به فعالیت‌­های اجتماعی و بشردوستانه هم بپردازند. به نظر می­‌رسد نقطۀ کلیدی در همین برنامه­‌ریزی باشد، پس اگر این برنامه‌­ریزیِ دقیق و هنجارمند به همگان یاد داده شود، با بهشتی بر روی زمین روبرو خواهیم شد. اما، این را هم باید به یاد داشت که اگر اشتباهی، خواسته یا ناخواسته، در طی انجام این برنامه­‌ریزی رخ دهد چه سرنوشتی در انتظارمان خواهد بود! مشخص است که از این چرخۀ معیوب جهان شمول بیرون می­‌افتیم و احتمالاً سر از قلعه یا ندامتگاه درمی­‌آوریم. شاید هم به چله نشینی[2] در امین آباد تبعید شویم. بگذارید واضح­‌تر بگویم، سال­‌هاست که نتیجۀ این برنامه­‌ریزی را می­‌بینیم، برنامه‌­ریزی­‌ای که پلۀ اول و بنیادین آن آموزش[3] است. اما بیایید فعلاً پلۀ اول را فراموش کنیم و به سراغ پلۀ آخری برویم که روی آن ایستاده‌­ایم. در این پله، خورشید همه چیز را روشن کرده است. بعضی از گرمای آن بهره­‌مند می­‌شوند، برخی هم به دنبال سایه‌­ای می­‌روند. به هر روی  99%[4] ما آدم‌­ها در همین سطح ایستاده‌­ایم، بر روی پلۀ آخر، در قلعه، ندامتگاه و یا سازمان و خیریه‌­ای. اما به نظر به خود و سطح خود نگاه نمی‌­کنیم و تنها با چشمانی خیره به شید زل زده‌­ایم. آری ما کور شده­ایم و فراموش کرده‌­ایم که همۀمان عمله­‌های وضع موجودیم و تنها کارگری بی­‌اهمیت در این نظام استقرار یافته‌­ایم. حال چه از فاحشه­‌های جمشید باشیم چه از یاری رسانان او؛ ما همه فراموش شدگانیم. ساکنان خانۀ غم. ارباب­‌جمشید ما را فراموش کرده است. نمی­‌خواهم نقش ضحاک را به خود بگیرم، اما جمشیدِ امروز با جم دیروز تفاوت­‌هایی دارد. آری، به ظاهر درستکار و نیکوسرشستی است که به دنبال «رفاه» آدمیان است، اما در خفا، و چه بسا آشکارا، در حال قتل و غارت و چپاول است.  بیایید با هم به سراغ فیلم‌­ها برویم تا شاید خود را در پستوهای این شهر نو بیابیم و راهی برای بیرون آمدن از زیر چتر همزاد خورشید پیدا کنیم.

قلعه پر است از زنان فریب خورده، زنانی ناهنجار و به حاشیه رانده شده و همین­طور گروهی که مسئلۀ این زنان برایشان اهمیت دارد و با نیتی پاک سعی دارند به این زنان و جامعه کمک کنند. اما، این تنها پوستۀ قلعه است. مددکاران، سازمان زنان ایران و فیلم­ساز به دنبال همین پوسته رفته‌­اند و با توجه به همین علائم ظاهری سعی در درمان بیماری­‌ای دارند که هنوز شناختی از آن پیدا نکرده‌­اند، پس در بهترین حالت فقط مُسکن است که می­‌تواند درد را برای لحظه‌­ای آرام کند. اما بیماری همچنان رو به رشد است. آنقدر رشد می­‌کند تا به گزارش آفتاب­‌نیوز تعداد تن­فروشان به 10000 نفر در تهران می‌­رسد. در نتیجه، امروز به مُسکنی قوی­‌تر نیاز داریم. مُسکن چه کار می­‌کند؟ پاکسازی پارک هرندی از معتادان و روسپیان، از بین بردن پاتوق آن­‌ها و بی­‌برنامه پخش کردنشان در شهر تا زمانی‌­که جای جدیدی پیدا کنند و باز خبرساز شوند، و از سویی دیگر پنهان کردن تمام زن­‌های این پارک و تولید تصویری یکپارچه و مردانه از کارتون خواب­‌هایی که فقط معتاداند؛ و به همین راحتی فساد جنسی و روسپیگری محو می‌­شود! البته تا اینجا همه چیز قابل چشم‌­پوشی است و توجهی جلب نمی­‌کند، اما گوش‌­ها جایی تیز می‌­شود که بگوییم: بخش قابل توجهی از زنان تن­فروش هم متاهل‌­اند و هم کارمند، در کنارش هم اشاره‌­ای به سن زنان تن­فروش و نرخ تن فروشی؛ بله نرخ! فراموش نکنید که نرخ در هر موضوعی مهم ترین جایگاه را پیدا می‌­کند. البته نه برای همه و حتی تمام تن­‌فروشان. نرخ تن­فروشی در هرندی به 5000 تومان هم رسیده است، البته گزارش­‌هایی مبنی بر کمتر از این رقم هم به دست آمده است. به نظر خیلی دور شدیم، نه؟ از قلعه تا هرندی[5].

در قلعه چه می­‌گذرد؟ فیلم‌­ساز چه چیز را بر ما عیان می­‌کند؟

لحجه­‌های زنان قلعه° مهاجر بودنشان را بر ما روشن می­‌سازد، اما اگر از این موضوع رد شویم، به یک درد مشترک بین همۀ این زنان می‌­رسیم. فریب. همۀشان فریب خورده‌­اند، آ‌‌ن‌­ها فروخته شده‌­اند. دلالی° بر سر بدن زن. به نظر جایی در بستر آن برنامه­ریزی دقیق اختلالی رخ داده است. باید از «آقایان» پرسید، چارۀ رفع این مشکل چیست؟ چطور می‌­توان به این زنان کمک کرد و میزان اختلال در سیستم برنامه­‌ریزی شده را کم کرد تا کس دیگری یا آن طور که هنجار جامعه می‌­خواهد، زن دیگری به این چرخه اضافه نشود؟ البته اگر مکان مشخصی برای مردان تن­فروش هم وجود داشت، می­‌توانستیم این موضوع را بسط بیشتری دهیم. به هر روی برگردیم سراغ راهِ حل و فصل کردن این اختلال در سیستم، اما قبل از آن نقبی هم بزنیم به ندامتگاه.

ندامتگاه جای عجیبی است، جایی است برای نادم شدن. چه کار باید کرد تا کسی از کردۀ خویش نادم شود؟ به نظر تا اوائل دهۀ 20 زنان یا اشتباه نمی­‌کردند یا لازم به نادم کردنشان نبود چراکه در آن زمان زن زندانی وجود نداشت و به طور کل زندانی برای آن­‌ها تأسیس نشده بود. بعد هم که تأسیس می‌­شود مقتضیات خودش را پیدا می­‌کند. برای مثال، در سند شماره 4122 اسناد وزارت کشور، مورخ 26/3/1323 ، وضعیت زندان زنان که خانه­‌ای استیجاری بیش نبوده است چنین توصیف شده است:

«وضع این محل نیز به طوری است که سخت­‌ترین قلب­‌ها را متأثر و خونسردترین اشخاص را مجبور می­‌کند که مدت­‌ها در اطراف این مؤسسه تفکر کنند. عده‌­ای از زنان که به تهمتِ قتل و دزدی در این زندان‌اند، دشوارترین مرحلۀ زندگانی خود را به سر می­برند. کوچک­‌ترین توجهی به وضع نظافت و بهداشت آن­‌ها نشده و اشخاصی که فاقد لباس شخصی­‌اند به لباس مردانه (پیراهن خیلی کوتاه و شلوار کوتاه) ملبس‌­اند، تعداد قلیلی فقط یک پتو دارند و تعدادی از داشتن آن هم محروم و وسیلۀ دیگری برای خوابیدن و استراحت ندارند. اتاق غذاخوری این زندان بسیار کثیف و یک قطعه مشمع پاره و مندرس روی میز نهارخوری را پوشانده است. دو نفر از زندانیان شکایت می­‌کنند که همواره از طرف رصدبان افغانی که هر روز یک مرتبه نگهبانی آن­‌جا را به عهده دارد، کتک می­‌خورند و ناسزا می­‌شنوند، یک نفر به اسم ربابه فرزند ملاحسین بدون تقصیر سیزده ماه است زندانی است، کوچک­ترین توجهی به حال او نشده است، این موضوع مورد گواهی افسر نگهبان وقت نیز بود.»

به طور کل، وجه تشابه بین ندامتگاه و قلعه مراقبت است، ما در حال مراقبت از این زنان­‌ایم، و نه تنها از این زنان بلکه از باقیِ جامعه. پس بپردازیم به راه‌ ­حلِ هنجارمندسازی این زنان و یا همان روش مراقبتی. فراموش نکنید، برای این «مراقبت» به پول نیاز داریم. حال شما بگویید نرخ مراقبت چند است؟

اگر از تخصیص بودجۀ دولتی به زندان­‌ها، که منبع‌­اش جیبِ ماست و هدف­اش° حفظ نهاد، بگذریم برای به دست آوردن پولِ لازم یک راه وجود دارد.[6] باز هم جیب ما و درخواست از صاحبان سرمایه برای کمک به این زنان. چه کسی حاضر است به یک دزد، حمل کنندۀ مواد مخدر و یا  روسپی پول بلاعوض بدهد. تقریباً هیچکس. پس چه باید کرد؟ باید طرحی نو در انداخت، و نقش جدیدی به این بازیگران زندگی روزمره داد. اینجا است که دزدها، مادر می­‌شوند و فاحشه­‌ها، دخترهای معصوم فریب خورده. اینجا است که کمک تنها به معنای دادن پولِ بلاعوض نیست. شما می­‌توانید به این به حاشیه رانده شده‌­ها آموزش بدهید تا بتوانند با کمک تسهیل‌­گریِ شما هم وجدان شما را آسوده کنند و هم کاری یاد بگیرند و زندگی‌­شان را از نو برپا کنند. داستان از این هم فراتر می­‌رود. این سیستم خیلی گرسنه است پس شما می‌­توانید غذا هم بیاورید، غذای خاصی مورد نظر نیست حتی یک لقمه نان و پنیر.[7] این سیستمِ سیری­‌ناپذیر، دست رد به هیچ چیز نمی­‌زند، همه چیز را می­‌بلعد. اشتباه نشود من به هیچ وجه مخالف نیکوکاری نیستم، اما همان­طور که ژیژک (1395) می­گوید، شاید کمک ما زندگی کسی را موقتاً کمی بهتر کند اما در همان وضعیتی که او را تولید کرده است http://arrhythmiagroup.com/2017/08/08/slavoj-zizek/ .

آری، با این نیکوکاری نه به حاشیه ­رانده‌­شده­‌ها بلکه به حفظ وضع موجود، به چرخۀ باطل و سرکوب یاری رسانده‌­ایم، و در نهایت این نهاد است و دلالان بدن که سود نهایی را می­‌برند.

در نهایت، آنچه در فیلم‌­ها می­بینیم به شرح زیر است:

در قلعه، زنانِ روسپیِ فریب خورده‌­ای که نیاز به کمک دارند و همچنین، زنانی با دغدغه‌­های اجتماعی که به آن‌­ها آموزش می‌­دهند و فیلم­‌سازی که برای کمک به اهداف سفارش دهندگان خود برایشان فیلمی می‌­سازد. در ندامتگاه هم ما با مادرانی روبروییم که نگران فرزندان و خانه و کاشانۀ خوداند و همین­طور زنان دغدغه‌­مندی که به آن­‌ها آموزش می­‌دهند و فیلم­‌ساز که بنا بر قرارداد خود کار فیلم‌­سازی‌­اش را می­‌کند. البته یا باید خیلی ساده‌­لوح باشیم یا هیچ شناختی از کامران شیردل نداشته باشیم که گمان بریم او به تعهداتش به سفارش دهنده پایبند می‌­ماند. شیردل با تمام معذوریت­‌های کار بالاخره مُهر خود را در کار می­‌زند. نمونه‌­اش سکانس نهایی در ندامتگاه.

در چرخش بی­‌مهابایِ این اژدهایی[8] که دم خود را در دهان گذاشته، چیز دیگری هم وجود دارد که هرچند کم اما اثری از آن در فیلم‌­ها وجود دارد. مقاومت. زنانی را به یاد بیاورید که یا در حال چانه‌­زنی در ندامتگاه‌­اند یا به دنبال فرار از قلعه. هر آن جا که قدرت وجود دارد، مقاومت هم وجود دارد و با این حال، یا به عبارت بهتر از همین­‌رو، مقاومت هرگز در موقعیت بیرونی نسبت به قدرت نیست.

اما آنچه در فیلم‌­ها نمی­‌بینیم.

هیچ اثری از شیادان و فریب دهندگان در فیلم قلعه نیست، گویی قانونی برای آن‌ها وجود ندارد. هیچ رابطۀ بیرونی بین این زنان و خارج قلعه پدیدار نمی‌­شود. هیچ نسبتی بین مددکاران، زنان روسپی و کارمندان قلعه به تصویر کشیده نمی­‌شود. عجیب آن جا است که هیچ اثری از نرخ هم نیست. نه تنها در قلعه، در ندامتگاه هم همین­طور است. در ندامتگاه گفته می­‌شود «اگر خانوادۀ این زنان واقعاً نیاز مالی داشته باشند در حد بسیار کمی، به آن­‌ها داده می­‌شود که کفاف هیچ را هم نمی‌­دهد.» پس این پول­‌های خیریه­‌ای به کجا می­‌روند؟ احتمالاً فقط صرف گرداندن چرخ نهاد می­‌شود. آموزش‌­ها چطور؟ درآمد حاصل از محصولات تولیدی زندانیان که در بیرون از زندان فروخته می­‌شود به کجا می­‌رود؟ آیا همۀ جوراب­‌ها و صنایع دستی­ و باقیِ محصولات زندانیان، خرج زندانی­‌ها و خانواده‌­شان می­‌شود؟ اگر این تجارت سودآور است، پس چرا همۀ این نهادها چشم به بودجۀ دولتی و کمک مردمی دارند؟ اگر هم سودآور نیست، چرا این همه هزینه صرف آن می­‌شود تا با کسری­‌های نجومی روبرو شوند؟  اما نرخ حقوق زندانی چقدر است؟ آیا نرخی وجود دارد؟ رابطۀ دولت با این نهادها چیست؟ اگر در کنار دولت­‌اند، پس چرا دولت از آن‌ها حمایت نمی­‌کند، اگر هم نیستند پس چرا دولت درشان را تخته نمی­‌کند؟ به نظر رابطه‌­ای عمیق‌­تر بین این نهادها و اِن‌جی‌اوها با دولت وجود دارد.  شرحی از این رابطه را بیات (1390) به‌­خوبی بیان کرده است. ان‌جی‌­اوها خصلت قیم‌­مآبی دارند و به مشتری­هایشان نه به چشم مشارکت­‌کننده بلکه به چشم دریافت کنندۀ کمک نگاه می­‌کنند. از طرفی، دولت هم مانعی برای پیشروی عملکرد مستقل آن‌ها است. دولت از طرفی به زندگی انجمنی راه می‌­دهد و از سوی دیگر با زیر نظر گرفتن آن‌ها و نحوۀ جمع­آوری اعانه موانعی را برای آن‌ها ایجاد می­‌کند. در نتیجه تنها اِن­‌جی­‌اوهایی می­‌توانند به کار خود ادامه دهند که به آنچه انجام می­‌دهند محدود بمانند و رهبران آن نیز رابطۀ خوبی با مقامات داشته باشند. نتیجۀ چرخش سرگیجه‌­آور این بازی، چیزی جز تهوع نیست.

حال یک پرسش پیش می‌­آید. چرخش این چرخ تا کی ادامه پیدا خواهد کرد؟

… شاید هیچ کس نیست که بداند

آینده چگونه خواهد شکست

در آینه‌­ای که اکنون شکست

فقط با یک شعر

یک جهان

یک فصل … یک خالق … یا شاید …

فقط با یک نقطه. [9]

ناتمام

منابع

بیات، آصف (1390). زندگی همچون سیاست: چگونه مردم عادی خاورمیانه را تغییر می­‌دهند. ترجمۀ فاطمه صادقی

چامسکی، نوام (1393). جنبش تسخیر: اشغال وال‌استریت. ترجمۀ جعفر فلاحی. تهران: نشر مرکز

ژیژک، اسلاوی (1395). اول تراژدی، بعد کمدی. ترجمۀ شروین مقیمی

فرهادپور، مراد (1395). ایده‌­های شعری 2. منتشر در وب­‌سایت تز یازدهم

فوکو، میشل (1391). اراده به دانستن. ترجمۀ نیکو سرخوش، افشین جهان­دیده. تهران: نشر نی

وب­سایت‌­ها

http://aftabnews.ir

http://asriran.com

https://thesis11.com

 

[1] جرم به عملي گويند كه وجدان جمعي را جريحه دار كند، به بيان ديگر هر فعل يا ترك فعلي كه نظم ، صلح و آرامش اجتماعي را مختل سازد.تمام جرم­‌ها مغایر با قانون نیست! فیش‌­های حقوقی نجومی مدیران دولتی نماد بارز جرم است اما کاملاً در راستای قانون به وقوع پیوست.

 

[2] اشاره دارد به مستند چلۀ درختان کاج ساختۀ عطیه عطارزاده

 

[3] آموزش یکی از ستون­‌های اصلیِ هر نهادی است. همچنین، در این دو فیلم نیز یکی از ارکان اصلی به حساب می­‌آید.

 

[4] اشاره دارد به جنبش تسخیر وال استریت. جنبش تسخیر پس از آغاز در پارک زوکُتیِ نیویورک در سپتامبر 2011 در صدها شهر کوچک و بزرگ در سراسر جهان گسترش یافته است. به گفتۀ چامسکی (1393)، «جنبش وال استریت وجدان جهانی را تسخیر کرده است.»

[5] هر زمان که گوشتان تیز نشد و مخاطرات اجتماعی را دور از خود پنداشتید، می­‌توانید از چشم‌­هایتان کمک بگیرید. دیگر لازم نیست شب­‌ها به مناطقی چون جنوب و مرکز شهر بروید. می­‌توانید در وسط روز به میدان فرهنگ در سعات آباد هم سر بزنید. چیزها از آنچه که در آینه می­‌بینید به شما نزدیک­‌ترند.

[6] بررسی تخصیص این بودجه و سیاست­‌های حبس‌­زدایی از حوصلۀ این متن خارج است، فقط به این نکته اشاره کنیم که در سال 1391 بودجه سازمان زندان­‌ها سه برابر شد و به 436 میلیارد تومان رسید و امروز رئیس سازمان زندان­‌ها اعلام می­‌کند که با هزار میلیارد کسری بودجه روبرو است.

[7] مراجعه شود به گزارش عصر ایران دربارۀ موسسه پایان کارتون خوابی.

 

[8] نماد «مار یا اژدهایی که دم خود را می­‌خورد» از دوران کهن به ما رسیده است و خاستگاه آن را می­‌توان به مصر باستان، نسبت داد. قدمت این نماد به حدود ۱۶۰۰ سال قبل از میلاد  برمی­‌گردد. پس از عبور از مصر، این نماد به Phoenicia و یونان می­‌رسد و توسط فیلسوفان یونانی، Ouroboros (دم بلعنده)، نامیده می­‌شود. امروزه برخی از فیزیک‌دانان این نماد را به عنوان«نماد مدل بستۀ نظام جهان» مورد استفاده قرار می­‌دهند.

[9] بخشی از شعر نقطه سرودۀ مراد فرهادپور