توضيحات پروژه

ماه در انتهای صحنه بالا می‌آید؛ به بهانۀ مستند «چهرۀ غمگین من»

شروین مقیمی

چهرۀ غمگین من[1]. اشتباه نکنید من چهرۀ غمگینی ندارم، این نام فیلمی است که بهانۀ این نوشتار شده است. فیلمی که به گفتۀ کارگردانش سعی دارد نشانه‌­هایی از افسردگی را بر ما نمایان کند. نشانه‌­هایی که در زندگیِ خانم کارگردان پیدا شد و نطفۀ این فیلم را بست. نشانه‌­هایی که کارگردان درون خود احساس کرد و با رجوع به کتابی روانشناسانه متوجه شد که به بیماریِ احتمالاً لاعلاجی دچار شده است: افسردگی.

فیلم با حال و هوای به ظاهر° نزارِ کارگردان در تهران ساخته شده است تا به او و به جامعه نشان دهد که هم او هم ما افسرده­‌ایم. ببینم آمار در این خصوص چه می‌گویند. به واقع چند درصد از مردم دنیا افسرده‌­اند؟ ایرانیان چطور؟ در سمپوزیوم یک روزۀ «روز بدون افسردگی» در سال 1393 رئیس انجمن علمی روانپزشکان آمار افسردگی مردم را در جهان 20 تا 25 درصد اعلام کرد و گفت بنا بر تحقیقات تازه آمار افسردگان ایران هم چیزی در همین حدود است. اما دو سال بعد، در اردیبهشت 1395، وزیر بهداشت سراسیمه و دل‌‌نگران از آمار بالای افسردگی در ایران خبر داد که  12 درصد جامعه افسرده­‌اند! بله..!؟ چه شد..!؟ چقدر خوب! چه کاهش چشمگیری، آقای وزیر این که ناراحتی ندارد. بیایید با هم لبخند بزنیم. یاد مثالی از دکتر بهرنگ صدیقی(1391) افتادم دربارۀ اعتبار آمارهای رسمی: «آمارهای رسمی در خصوص تجاوز به عنف در کشور انگلستان در سال2007 حدود 15500 مورد اعلام شده است، در حالی که بنا بر پژوهش‌های مستقل این رقم بالغ بر 85000 در این سال می‌شود، یعنی تفاوتی 6 برابری! در چنین وضعیتی، با تکیه بر آمارهای رسمی به واقع چه تحلیل درخوری می توان به دست داد؟ وضع و روز انگلستان که چنین است، اوضاع آشفته آمارهای رسمیِ ما که دیگر روشن‌تر از خورشید است.»

چه اتفاقی می­‌افتد؟ بیماری­‌ای نام­گذاری، نشانه­‌هایش مشخص و آمار مبتلایان آن ارائه می­‌شود. دیگر نیازی هم نیست کسی سراغ شما بیاید تا ببیند مریض‌­اید یا نه. خودتان نشانه­‌ها را پیدا 6می­‌کنید، تست­‌های رایگان آنلاین را پاسخ می­‌دهید، با نام بیماری­تان آشنا می‌شوید و اگر شانس بیاورید به عنوان یک 1 به آمار بیماران روانی اضافه می­‌شوید. در انتها هم همه برایتان آرزوی سلامتی دارند. پس ناراحت نباشید، لبخند بزنید.

لبخند روی لب‌هایتان را حفظ کنید تا سراغ چهرۀ غمگین من برویم. اما پیش از آن این سه نکتۀ کوتاه را هم در ذهن داشته باشید: نام‌گذاری مداخله در وضع موجود است؛ نام‌گذاری تلاشی است برای هژمونیک کردن یک گفتمان؛ نام‌گذاری کرداری سیاسی است. (صدیقی،1393)

فیلم با تصاویر مراسم عروسیِ فیلم‌ساز شروع می­‌شود. اگر فیلم را ندیده‌­اید، جا نخورید. این فیلم یک خودنگاره[2] است که قصد دارد ما را به دنیای فیلم‌ساز ببرد. برای روان­‌تر شدن متن و اقتضائات نوشتن، ضروری است بین فیلم‌ساز به عنوان راوی و کاراکتر اصلیِ فیلم، و فیلم‌ساز به عنوان خالق اثر تمایز بگذاریم. شاید بهترین راه انتخاب یک نام برای راوی افسردۀ داستان باشد. دموس[3] نام خوبی است؛ چرا!؟ چون نویسنده این قدرت را دارد تا نامگذاری کند و ویژگی‌­هایی را به این نام بچسباند. با ویژگی‌­ها که آشنا شدید، شاید شما هم خود را یک دموس دیدید.

برگردیم به فیلم. نیم ساعت می­‌گذرد، سکانس به سکانس، و خوب هیچ حسی به ما منتقل نمی‌­شود. اما مگر می­‌شود در زندگی با چیزی روبرو شد و حسی از آن به دست نیاورد. فیلم‌ساز موضوعی دارد و باید با فرمی که می­‌سازد محتوایی برایمان تولید کند، اما نه تنها فرم ساخته نمی‌­شود بلکه موضوع هم گم می­‌شود. اما با این حال، حسی از فیلم به دست می‌­آوریم. به‌واقع نشانه­‌های زیادی از ملال زندگی روزمره و نه افسردگی در فیلم است.

چه تفاوتی می­‌توان بین افسردگی و ملال گذاشت؟ چه نسبتی بین این دو وجود دارد؟ پیامد این نام‌گذاری‌­ها چه خواهد بود؟ در ادامه، به این پرسش­‌ها می‌پردازم.

مطمئن باشید که با فیلمی پیچیده سروکار نداریم. موضوع خیلی ساده است، دموس به زور می­‌خواهد به خود و به ما بقبولاند که افسرده است و همین می‌شود که راه زندگی را گم می‌­کند. شاید چون جواب دیگری، یا بهتر بگویم، نام دیگری برای احوالش پیدا نمی‌­کند. مثلاً می‌شد به‌جای واژۀ افسردگی واژۀ ملال را می‌گذاشت. به نظرم چیز دیگری از فیلم درمی‌آمد. واژۀ ملال نه جذابیت زیبایی­شناسانۀ سودازدگی[4] را دارد نه جدیت افسردگی را. به دلیل همین پیش‌پاافتاگی است که، برعکس واژۀ افسردگی، در بساط روانشناسان و روانکاوان متعلق به گفتمان غالب پیدا نمی‌شود و خلاصه شایستۀ کنجکاوی‌های دقیق علمی نبوده است. دموس هم در همین خط حرکت کرده است و با گفتمان غالب همسو می‌شود.

در زمان تماشای فیلم، نه افسردگی و نشانه­‌هایش بلکه «چیزها» به ما  هجوم می­‌آورند؛ این چیزها سمبل­ ملال سطحی­‌اند. پاهای معطل دموس، تماس­‌های تهیه­‌کننده، شارژ نداشتۀ موبایل، و صدای دموس که می‌­گوید: «دراز می­کشم، زل می­زنم به سقف، پرده، ساعت…!» بیایید از پرده و صندلی و دمپایی و تلویزیون و کنترل‌­هایش بگذریم؛ ساعت! در همین ابتدا پاسخ پیدا شد، همه چیز از همین­جا بر ما آوار می‌­شود. از ساعت. از عقربه‌­هایش، چرخ دنده‌­هایش، صدایش، چرخش دیوانه­‌وارش. بودلر زمان بی­‌حوصلگی و فوران هموارۀ زمان حال را با برزخ نیمه‌شفاف درونِ خود این‌گونه بیان می­‌کند: به شما اطمینان می­‌دهم که ثانیه‌­ها اکنون شدیداً و رسماً مشخص می­‌شوند و هریک با بیرون جهیدن از پاندول می­‌گویند: «من زندگی هستم، غیرقابل تحمل، سرسخت.»[5] آیا ساعت نشانه­‌ای برای افسرده شدن است؟ برای ملول شدن چطور؟ مفهوم ملال به طور خاص به عنصر زمان اشاره دارد. عقربه‌­ها می­‌چرخند و روزها یکی پس از دیگری می‌­آیند و می­‌روند، روزهایی مشابه و تکراری که تغییر را در دل خود جای داده‌­اند. این تناقض در دل زندگی روزمره جای دارد. اما تکرار با خود تفاوت را می­‌آورد، به مجموعۀ اعداد اول نگاه کنید {…و13,11,7,5,3,1}.

فیلم‌ساز می­‌خواهد کار عجیب و غریبی انجام دهد. می‌­خواهد در دل فیلم مستندِ خودنگاره­‌اش خوابش را هم به تصویر بکشد. خوابی که در واقع روایت داستانِ «چهرۀ غمگین من» از هاینریش بل است. کارگردان در جست­و­جوی کسب «رضایت» است و بنابراین سروقت مرزشکنی می‌رود. از قضا، ملال و مرزشکنی ارتباط نزدیکی دارند. انگار تنها درمان ملال° درهم‌شکستن فزایندۀ مرزهای خویشتن است، چون ما را با چیز جدید، یعنی چیزی روبرو می­‌کند که غیر از همان چیزهایی است که می­‌تواند خویشتنِ ما را در ملال غرق کند. (اسوندسن،1394: 77)

تکرار خطی و چرخه‌­ایِ زندگی، رعایت قانون و به طور کل این هستیِ مارپیچِ بی‌­پایان ملال­‌آور است. آری، دلایل جامعه‌­شناختی و فلسفی هر دو در کنار هم ملال را توصیف می­‌کنند. نمی­توان فقط به دلایل جامعه‌­شناسانه پرداخت و ملال را شرح داد. دیگر این از خود بیگانگی و دنیای بدون معنا نیست که زندگی را ملال­‌انگیز می‌کند، هرچند که همچنان پررنگ­ترین دلیل است. فیلم‌­ساز به‌­خوبی به این دلیل پررنگ می­‌پردازد و با نگاهی نقادانه مشکلات ناشی از ساختارهای جامعه و راه­‌حل­‌های روانشناسانه را مورد نقد قرار می­‌دهد و این روند را در کل فیلم حفظ می‌­کند.

ملال است که می‌­تواند ما را به درجۀ انسانی­‌تر برساند و البته همین ملال است که می‌­تواند سبب ساز قتل و جنایت شود. این که ملال ما را به سمت افسردگی می­‌برد یا به سمت خلق چیزی همچون در انتظار گودو بنا به خواست ما و نحوۀ برخورد ما با این مفهوم است. آری، در نگاهی کلان­‌تر باید جامعه را سامان داد و امکان سوق دادن افراد به نتایج رقت­‌انگیز ملال را کاهش داد، اما  این به معنی ناسالم بودن ملال نیست. جامعه و ارکان آن می­‌توانند ناسالم و ملال­‌انگیز باشند، اما نمی‎­توان این پیامدها را به ملال نسبت داد. این که شما برای درمان ملال به سمت موفقیت‌­های یک روزه و خنده‌­های احمقانۀ زورکی می‌روید مشکل ملال نیست، این که خودکشی می‌کنید هم همین­طور. مقصرِ تمامیِ این­ها همدستان وضع موجوداند. کسانی که راه تغییر را می­‌بندند و راه سرکوب را هر روز خوش آب و رنگ‌­تر جلوه می­‌دهند. اسوندسن (1394) می­‌گوید: ملال بر پیش‌­فرض عنصری از خوداندیشی، یا تعمق دربارۀ جایگاه خود در جهان استوار است. ملال باعث می‌­شود خود را بشناسیم و در جهت تغییر حرکت کنیم. ملال عنصر انتقادی دارد، نشانه­‌هایش در فیلم فراوان است. می­‌توان ملال را تا سطحی نگاه داشت که ما را به شهرواندان شبح­وار تبدیل نکند.

ملال با تعمق ارتباط دارد و سرگرمی تعمق را کاهش می­‌دهد. از طرفی کار را هم درمان ملال می­‌دانند. حال چطور می­‌توان ملال را در زندگی به سطحی رساند که تعمق پیش­‌برنده داشته باشد، سرگرمی و کار را هم در دل خود تا جایی جای دهد که اسیر ملال اوقات فراغت و یا کار نشویم. به نظر جامعه‌­ای جدید باید برپا کرد. جامعه‌­ای که چنین خونین و تکه‌­پاره نباشد. باید برای رسیدن به یک کل منسجم تلاش کرد، به قول برتراند راسل دلیلی ندارد همچنان تا ابد احمقانه رفتار کنیم. گویی این راه­کار را می‌­توان به دلقک فیلم نسبت داد. همان دلقکی که تصویر بزرگ و رنگیِ خندانش را در تاریکی ایستگاه مترو در فیلم می‌بینیم. دلقکی که سرگرمی و کار و تعمیق را یک‌جا دارد. دلقک بزک شده می­‌خواهد کثافت امر روزمره را با رنگ و لعاب فریبنده‌­اش بپوشاند. می­‌خواهد بی­‌دلیل بخندد و بخنداند. احمقانه راه می­‌رود و کارهای مضحک می­‌کند. تماشاگران نقش خود را ایفا می­‌کنند و می­‌خندند تا پایداریِ صحنه حفظ شود. همگان نقش مضحک خود را به خوبی اجرا می­‌کنند.  بیایید خود را جای دلقک بگذاریم. چادر نمایش مملو از تماشاچی­ است. آن­ها آمده‌­اند تا چیز جدیدی ببینند و خستگیِ روزِ پُرتکرارشان را از تن به‌در کنند. و توی دلقک باید همان کارهای تکراریِ هر روزه‌­ات را بکنی. امر روزمرۀ تو مایۀ فرح بخشیِ تماشاگران و حجیم‌­تر شدن جیب صاحب چادر است. اینان از کثافت روزمرگیِ تو ارتزاق می­‌کند. روح و جسمشان در گروِ تکرار احمقانۀ کارهای مضحک توست. نمایش تمام می‌شود. جلوی آینه ایستاد‌ه‌ای گریم‌ات را پاک و به خود نظاره می­کنی.

بس است. ماجرای دلقک ریشه در ملال دارد اما مرا به جنون می­‌رساند. نتوانستم این بخش را به راحتی بنویسم و به دنبال راه فراری از آن بودم، هرچند همچنان که می­‌خواهم به سراغ قسمت پایانی متن بروم خنده‌­های دلقک در گوشم…

سخن آخر- رهایی در باران.

می­‌توان تعریفی دوگانه ارائه داد. یکم، زندگی‌­ای مبتنی بر کار، یاری گرفتن از مارکس و انقلاب برای رهایی. دوم، زندگی مبتنی بر طبیعت، روی گرداندن به سمت شوپنهاور و حرکتی واپسگرایانه به هدف رهایی.

فیلم‌ساز چه می­‌کند و برای دموس چه اتفاقی می­‌افتد؟ در روز بارانی، از آن روزهایی که تهران رگبارهای پراکنده را به خود می­‌بیند، دموس از خانه بیرون می­‌آید و به گردشگری در شهر تبدیل می­‌شود. حس می‌کند حالش برای مدتی خوب شده است. در طول فیلم دموسِ ملولی را دیدیم که کارگردان اصرار داشت او را افسرده جلوه دهد. مدرنیته و پیامدهای آن از سطح کلان تا زندگیِ روزمرۀ مردمان رهاوردی جز اسارت نداشته است، البته که می‌­توان در شیطان هم موهباتی دید! اما پیش از این‌که موهبات این شیطان را در ذهن‌تان فهرست کنید، نگاهی به اوضاع محیط زیست و لیست بیماری­‌های روانی بیاندازید. مسیر را اشتباه آمده‌­ایم. چه کنیم؟ برگردیم؟ یا مسیر تازه­‌ای بسازیم؟

باید مراقب بود که همچون دموسِ تنها درون قفسی آهنین ننشینیم و فقط برای لحظه‌­ای از باران لذت نبریم. این همان­قدر اشتباه است که افسرده پنداشتن انسان ملول. افسردگی، ملالِ عمیق و دیگر بیماری­‌های روانی ریشه در ساختارهای  اجتماعی دارند. این رابطه‌­ای جمعی است. جمعی رخ می­‌دهد و جمعی هم باید برطرف شود. باید دست از نقش تماشاگری برداریم، لباس دلقک را بپوشیم و به جای خندیدن و خندادن در وسط میدان نمایش بایستیم و زنجیر این تنِ اسیر را پاره کنیم. سنگِ بزرگی را  برداریم و به آینده پرتاب کنیم. چرا که ماه منتظر است تا در انتهای صحنه بالا بیاید.

منابع

اسوندسن، لارس (1394). فلسفۀ ملال. ترجمۀ افشین خاکباز. تهران: نشر نو

راسل، برتراند (1393). در ستایش بطالت. ترجمۀ محمدرضا خانی. تهران: انتشارات نیلوفر

رانسیر، ژاک (1393). سیاست‌­ورزیِ زیبایی‌­شناسی. ترجمۀ فتاح محمدی. تهران: نشر هزارۀ سوم

سارتر، ژان پل (1387). بودلر. ترجمۀ دل­‌آرا قهرمان. تهران: انتشارات سخن

صدیقی، بهرنگ (1391). «اختلال روانی یا اختلال اجتماعی». روزنامۀ بهار، یکشنبه 13 اسفند 1391، صفحۀ 10

صدیقی، بهرنگ (1392). «از واقعیت تا رویا». روزنامۀ شرق،یکشنبه 5خرداد1392، صفحۀ 7

وارتون، مایکل (1381). آخر بازی، در انتظار گودو. ترجمۀ بهروز حاجی­‌محمدی. تهران: ققنوس

هولمشتروم، رادنی (1394). بیدار ماندن و نوشتن. ترجمۀ مرجان مفید. روزنامۀ شرق، چهارشنبه 15 مهر 1394، صفحۀ 9

وب­سایت­‌ها

http://behrangsadighi.persianblog.ir

http://www.khabaronline.ir/

http://alef.ir/

 

[1] ساختۀ فرحناز شریفی

[2] Self Portrait

[3] در یونان باستان دموس‌­ها به شهروند تبدیل می­‌شوند، شهروندانِ برخوردار از حق رأی که صاحب زمین‌اند و در دموکراسی آتنی دخالت مستقیم دارند. البته همۀ کسانی که در شهر زندگی می­‌کنند دموس نیستند، سایرین که از حق رأی برخوردار نیستند، اخلوس نام می‌­گیرند. تمایز این دو از نظر رانسیر در این است که دموس‌­ها از حقِ بیان و به کاربردن زبان برخوردارند و در عوض اخلوس‌­ها، صرفاً حضور تصویری دارند و رابطه‌­شان با زبان خلاصه در این است که دستورات را می­‌فهمند، ولی هیچ مشارکتی در تولیدات زبانی ندارند(رادنی،1394).

[4] Melancholy

[5] Petits paÒmes en prose: La Chambre double