توضيحات پروژه

ماجرای آنان که به وضعیت تن ندادند؛ قصه‌ای در مورد «این سه زن»

محمد بحیرایی

فیلم «این سه زن» داستان زندگی اهالی یک خانه را در شهر کوچکی به نام نهاوند روایت می‌کند قصه‌ای که یک‌سویش در گذشته‌های دور است و سوی دیگرش همین امروز. سه زن در خانه‌ای زندگی می‌کنند که قدمتش به صد و پنجاه سال پیش بازمی‌گردد و جد بزرگ این خانه سیدی بوده که اهالی شهر از همان روزگارِ دور به او معتقد بوده‌اند. حالا بعد از گذشت این سال‌ها که دیگر هیچ اثری از آدم‌های قدیمی نمانده کاریزمای مرد خانه به آن محله و آن کوچه انتقال یافته، اکنون کوچه به موجود زنده‌ای تبدیل شده که بار آن روابط و تاریخ طول و دراز را با همه‌ی تنگی و باریکی‌اش بر تن خود حمل می‌کند. اما ماجرا به همین سادگی نیست این‌طور نیست که کوچه‌ای بتواند بدون آدم‌های اطرافش به راه خود ادامه دهد. خانه‌ی صاحب قدیمی که بخشی از فضای رمزآمیز کوچه است در مرز ویرانی است. پس از همان آغاز نه فقط بازیگران قصه که بینده‌های فیلم هم درگیر این می‌شوند که اگر خانه خراب شود چه بر سر کوچه می‌آید؟ چه کسی باید پاسخ اهالی شهر را برای از دست دادن یک قرن و نیم خاطره بدهد؟ این وضعیت مخاطره‌آمیز بخش عمده‌ای از این مستند است وضعیتی که دقیقا برملا می‌کند چگونه یک پای اعضای خانه ریشه در گذشته دارد و یک پایشان هم بند است به این خانه، یعنی همین امروز.

در واقع مساله اینگونه صورت‌بندی می‌شود که سازمان میراث فرهنگی اجازه ساخت و ساز بیشتر از دو طبقه را به بازماندگان خانه نمی‌دهد و اهل خانه هم آنقدری ندارند که خانه را تعمیر کنند و هیچ «بساز و بفروشی» هم به دلیل نداشتن مجوز ساخت بیشتر از دو طبقه حاضر نیست خانه را با این اهالی شریکی بسازد. یعنی از یک طرف با میل خواهرها برای ساختن آپارتمان طرف هستیم و از یک طرف نهاد مدرنی که حافظ میراث است و از سوی دیگر مساله‌ی فقر خواهرها و ناتوانی در تعمیر خانه‌ای که در حال تبدیل شدن به ویرانهای است.

فیلم با نهیب دیگریِ بزرگ آغاز می‌شود، یکی از خواهرها می‌گوید: «همه‌ی این شهر حق ساختن چند طبقه را دارند، به جز ما.» و همین‌جا دوربین از نمایی دور، شهری را نشان می‌دهد با تعدادی آپارتمانِ بالا آمده. داستان از این قرار است که دیگری بزرگ با منطقِ بالا آمدنِ خانه‌های چند طبقه خودش را به رخ ما می‌کشد و حالا خواهرها غمگین هستند که چرا نمی‌توانند خانه‌ی‌شان را ویران کنند، چندطبقه بسازند و به منطق دیگری بزرگ تن بدهند. این روایتی است که دوربینِ بی‌رحمِ کارگردان به ما نشان می‌دهد و ما را به همراه این دو خواهر از همان اول خلع سلاح می‌کند. ولی ما می‌دانیم که هر روایتی پُر از خط و شکاف است کافی است قصه‌گو کمی شب زنده‌داری را طولانی‌تر کند…

یکی از سکانس‌های زیبای فیلم روایت اهالی خانه با عکس‌های قدیمی است جایی که تاریخ حی و حاضر خانه با عکس‌های‌ آدم‌های خانه گره می‌خورد. آخرین تصویر، عکس تمام اهالی خانه است: پدر و مادر با تعداد زیادی بچه، و دوربین از همین‌جا سرش را کج می‌کند به سمت سه بازمانده که دیگر قرار نیست این‌ها را در قاب عکسی ببینیم، وقتی قرار است در تمام مسیر در قاب آقای کارگردان باشند چرا به داخل عکس مرده برویم؟ مگر نه اینکه آنها تاریخ زنده‌ی خانه هستند.

پس دقیقا همان زمانی که ما می‌فهمیم این خانه تعداد زیادی فرزند داشته که اغلب رفته‌اند و دوتایشان مانده‌اند شکاف اول در منطق یک‌دست داستان رخ می‌دهد. کما اینکه هر دو زن هم هر دو اعتقاد دارند به میل خودشان مانده‌اند _دروغ و راستش را کنار بگذاریم و از سر خوشبینی هم شده به حرف این دو خواهر باور کنیم_ پس با فیلمی طرف هستیم که قرار نیست قصه‌ی آن‌ها که رفته‌اند را روایت کند و تا همین‌جا باید به این سه زن جور دیگری نگاه کنیم: آن‌ها به وضعیت تن نداده‌اند. آن‌ها مثل برادر و خواهرشان در میان جمعیت دود نشده‌اند و به هوا نرفته‌اند، ازدواج نکرده‌اند، آن کوچه‌ی باریک که شبیه باریک‌ترین کوچه‌ی دنیاست را ترک نکرده‌اند و حتی برای از کف رفتن عطر خوردنی‌هایی که دیگر خبری از آن نیست دل‌شان تنگ می‌شود. اصلا همین‌ انتخاب نکردن، چیزی که همه به آن تن می‌دهند و این سه زن به آن تن نداده‌اند اصل و اساس قصه‌ی ماست. پس در سکانس‌های اول که دوربین با بی‌رحمی‌هایش می‌خواهد به ما بگوید این سه زن به بازی دیگری بزرگ تن داده‌اند در ادامه شکاف‌هایش ظهور می‌کند تا ما ایمان بیاوریم ازقضا تن ندادن به دیگری بزرگ است که باعث شده آن‌ها در همین خانه بمانند.

بدون تعارف کارگردان هم‌دست دیگری بزرگ است و خواهر‌ها را باید همان‌هایی بدانیم که به آن منطق تن نمی‌دهند، اما کارگردان تمام تلاش‌اش را می‌کند که بازیگرانش را مقهور دیگری بزرگ جلوه دهد اما با آشنایی بیشتر ما با قصه، همسایه‌ها و تمام آن خاطراتی که دیگر نیستند، این تمایز بیشتر و بیشتر می‌شود. لحظه به لحظه از خانه مراقبت می‌کنند، به همسایه‌ها نذری می‌دهند، نگران شمع‌های آدم‌هایی هستند که قرار است دیوار را روشن کنند و از آن مهمتر اجازه نمی‌دهند سرمایه‌ی نمادین‌شان به سرمایه‌ی اقتصادی تبدیل شود. اما کارگردان آن‌ها را از پشت پنجره و مغموم نشان می‌دهد، روایت همسایه‌ها در مورد آن‌ها را به تیغ سانسور می‌کشد و تلاش زن برای جلوگیری از نم دادن خانه را به امیدِ نوسازی به هیچ می‌گیرد. هرچه این خواهرها بیشتر برای زندگی، برای کوچه و برای تکرار لحظه‌ی جمع شدن اهالی شهر تلاش می‌کنند کارگردان تلاشش را دو چندان می‌کند که هویت آن‌ها را با منطق دیگری بزرگ برای آپارتمان‌نشینی گره بزند و به مدد عدم دست یازیدن به این منطق آنان را مغموم جلوه بدهد.

خواهرها باری را بر دوش می‌کشند که یک شهر در انتظارش می‌سوزد: جمع شدن در کوچه‌ی سیدها برای چند دقیقه. یعنی تمام این خانه، سرپا ماندنش و ماندن دخترها با همین لحظه گره خورده است. اما کوچه‌ی سیدها چگونه جایی است؟ جایی است که مردم شهر فارغ از تمام مناسبات مدرن شهری خود را به دست باریک‌ترین کوچه‌ی دنیا می‌سپارند و بی‌آنکه نسبت‌شان را با امر مذهبی روشن کنند شمعی را نذر رویاهای‌شان می‌کنند. اگر تمام مکان‌های مذهبی متولی دارند این کوچه متولی ندارد، اما اهالی خانه کاملا خودسرانه به دیوارها خمیر می‌زنند تا میراث‌دار چیزی باشند که کمتر کسی آن‌ها را میراث‌دارش می‌دانند و نیاز به هیچ آداب از پیش تعیین شده‌ای نیست: مگر شمعی در دست و رازی در دل. فوکو می‌گوید: «در تمدن‌های بدون کشتی، چشمه‌ی رویا می‌خشکد، جاسوسی جای ماجراجویی را می‌گیرد و پلیس جای دزدان دریایی را.» یکی از خواهرها می‌گوید تا الان سقف خانه را دعای مردم نگه داشته از این به بعد نیز سرپایش نگه می‌دارد. سوال این است: می‌شود برای شهری که خانه‌هایش را هم‌دلی اهالی‌اش سرپا نگه می‌دارد دل تنگ نشد؟ مخصوصا اگر بدانیم در فقدان راه سوم هیچ چاره‌ای برای انتخاب نداریم یا تن ندادن به بازی یا غیب شدن همچون برادرها و خواهرها در آغوش دیگری بزرگ!

وقتی در پایان فیلم با همین منطق به سراغ کسانی که به رخداد تازه اندیشه آمده بودند و فیلم را تماشا کردند می‌رویم، می‌بینیم آن‌ها نیز اصلا پیام خواهرها را نشنیدند و در عوض با کارگردان فیلم بسیار همدل بودند: این زنان دچار کرختی شده‌اند، بازی را باخته‌اند و به آخر خط رسیده‌اند و حتی اگر فیلم جاهایی به ما می‌گفت ماندن این خانواده به میل خودشان است، ولی تحمیل وضعیت جدید کاملا غیرارادی بوده ببینندگان فیلم چنان چشم بر واقعه بسته بودند که هر چه تیر و خشم داشتند بر پیکر خواهرها فرود آوردند. در واقع اگر از همان اول به فیلم دقت می‌کردند فیلم با روایتی دوگانه شروع می‌شد: آنها که رفته‌اند و آن‌ها که مانده‌اند و قرار است ما قصه‌ی آنان را که تن به رفتن نداده‌ و در خانه و مناسباتش پناه گرفته‌اند را بازگو کنیم. اما در پایان فیلم تمام دغدغه‌ی مخاطبان ختم این مساله شده بود که چرا آن‌ها به وضعیت نمی‌پیوندند؟ البته فیلم نیاز به تدوین بی‌رحمانه‎‌تری داشت، بسیاری چیزها اصلا نیازی نبود در فیلم مطرح شوند در عوض بسیاری دیگر نیز بی‌رحمانه حذف شده بودند، همین سردرگمی باعث شده بود آنان که به دیدن فیلم آمده بودند، خانواده‌ای که به مناسبات موجود تن نمی‌دادند را نبینند. آنان آمده بودند ببییند ولی ندیدند، یا در حالت بهتر نشد که ببینند!